یک جانباز دیگر هم از میان ما پرکشید...شهید شد...


ای شــــــــــــــــــــــــــــــهید! اینجا را با نگاهت تبرک میکنیم....

اصلا میخواهم بلند ترین پست وبلاگم برای یک شهید باشد.... بگذار باشد...خصوصا برای اینطور شهدایی...

پدر شهیدترین اتفاق گردان است
حماسه‌ای‌ست که تنها بیانش آسان است

به عکس‌های خودش خیره می‌شود هر وقت
خطوط حسرتی از چهره‌اش نمایان است

درست مثل مسافر، درست مثل غریب
نگاه سوخته‌اش بی‌قرار باران است

پدر در آتش رگبار وهم می‌رقصد
سفیر حنجره‌اش سوزناک و لرزان است

پدر زمین و زمان را به توپ می‌بندد
برای او همه جا فکّه و مریوان است

«فرشته‌ای بفرستید ما محاصره‌ایم»
صدای خش‌خش بی‌سیم‌ها خروشان است

برای او که به پایان نمی‌رسد این شب
هنوز آن طرف خاکریز حیران است

به فکر اینکه مهمات را کجا ببرد،
به فکر خط و شکستن، به فکر طوفان است

میان این همه ترکش، میان این همه موج
پدر شهیدترین اتفاق، گریان است!

پروانه نجاتی

انصافا به این عکس میخوره که چند سالش باشه؟ 63؟ 70؟  58؟

نه! صاحب این عکس فقط 48 سالشه! ببینید عوارض شیمیایی و اعصاب چه کرده بود با این جانباز که تو 48 سالگی....

این مرد سی سال رنج کشیده، آخرش هم سه شب پیش بین نماز مغرب و عشا و در حالی که سی و سومین افطارش رو میکرد، به ارزوی دیرینش، شهادت، رسید!

فرزند ایشون در مورد این واقعه نوشه بود:

«الان انکسر ظهری ..بابام؛ همه ِکس‌م رفتـــــ

بعد از افطار سی و سوم از چله ی روزه اش؛ نماز مغرب را خواند و رفتــــ
هربار به جهت جانبازی اش زمین خورد صدا زد "یاحسین" .. حسین ع امشب دست بابام رو گرفت .. الان تو اتاق پایین بابام رو غسل دادیم و کفن کردیم و توی پرچم گنبد امام حسین پیچیدیم. بابام آروم خوابیده؛ این جیگر منه که آروم نمیشه. عروسی اونه و عزای من .. بابام جوونه؛ 48 سالش هنوز تموم نشده . دیشب سری جدید قرصاش رو خریدم. بابام جانباز مغز و اعصاب بود. 30 سال رنج کشید. از شب سوم خرداد 61 تا امشب .. تا امشب که آروم شد .. دیگه روزی 42 تا قرص نمیخوره که تشنج نکنه. دیگه سرش تو در و دیوار نمیخوره. من میدونم سر بابام امشب روی دامن ملائک است. من میدونم بابام امشب جلوی نکیر و منکر میگه بیاین سینه ام رو بو کنین و خجالت بکشین. من میدونم که بابام دیگه راحت آب میخوره و لیوان آب از دستش پرت نمیشه. دیگه دست و پاش نمیپره. اما این من بدبختم که دیگه بابا ندارم که براش آب بریزم تا وضو بگیره. این منم که دیگه بابا ندارم که قدمهای پنج دقیقه ایی بردارم کنار بابام. این من بدبختم که دیگه بابام بهم بگه نماز شب بخون و منم نخونم. بابام اینقدر گفت "یا الله برحمتک اثتغیث" خدا با رحمتش بردش پیش دوستاش .. همیشه میگفت ما از کاروان جا موندیم؛ دعا کن بریم. دعا بریم .. گریه میکردم و باهاش دعوا میکردم که زوده بابا زوده یتیمی .. حالا بیام خونه و ببینم بابام خوابیده تو اتاقی که نمازخونه و حسینیه و خواب و خوراکش همونجا بود ...
بابام رفتــــ ؛ اون جاش خوبه؛ برای من دعا کنین که بچه خوبی نبودم براش. نبودم اونی که اون میخواست. نبودم اونی که اون میخواست. خدا کمک من کنه؛ خدا دست منو بگیره. کمرم شکسته .. بابام پایین خوابیده و من دیگه نمیدونم باید چیکار کنم ...
فقط
بابا حسن؛ سال نوت مبارک ...

... دیشب بابام رو زیر بارون رحمت خدا شستیم. توی کفنی که خودش آیه هاش رو نوشته بود پیچیدیم. تربت گذاشتیم براش. توی پرچم گنبد امام حسین پیچیدیم. چفیه و پلاکش رو گذاشتیم. کاشی های حرم ابالفضل رو کنار سرش گذاشتیم. قران همیشگی‌اش رو روی سینه اش؛ و تا صبح نشستیم به حال بدبخت خودمون زار زدیم. زار زدیم که دیگه بابا نداریم .. که دیگه نیست .. که رقیه چجوری سر باباش رو دید و جون داد و ما همینجوری نشستیم نیگاش میکنیم که وسط اتاق خوابیده ..
برا بابام روضه بخونین .. روضه دوست داشت .. سینه زنی و هیئت دوست داشت ولی نمیتونست بره. نمیتونست بره و تو خونه تنها میشست تو اتاقش سینه میزد واسه اربابش ..
الان باید افطار سی و چهارمش رو میکرد اما مهمون عشقشه .. میدونم که مهمون عشقشه ..

... پریروز ساعت 8 بابام خونمون بود. مهمونی بود.
دیروز ساعت 8 بابام کبود شده دراز کشیده بود وسط اتاق. روضه خونی داشتیم.
امروز ساعت 8 بابام دیگه نیست. بابام دیگه نیست. خفه خونی داریم.

جاش خالیه .. جاش خالیه .. جاش خالیه ..

من چجوری نماز عشاء نخونده بابام رو بخونم ...»


دوستان میتونن برای دیدن صفحه ی شخصی فرزند ایشون و عرض تسلیت به اینجا مراجعه کنند. و نیز برای ختم قرآن برای این شهید به اینجا مراجعه کنید.

در ضمن مراسم تشیع پیکر پاک این شهید صبح دیروز از مقابل منزلش برگزار شد و در قطعه 43 بهشت زهرا(س) به خاک سپرده شد. و ظاهرا مراسم ختم این شهید هم فردا،سه شنبه 28 آذرماه از ساعت 14:30 الی 16 در مسجد علی بن موسی الرضا(ع) واقع در میدان شهدا، خیابان هفده شهریور، خیابان شهید قادری با حضور خانواده آن شهید، دوستان، آشنایان و همرزمانش برگزار می گردد.

پ.ن:                 شهیدان میروند نوبت به نوبت

                                      خدایا نوبتم کی خواهد آمد....؟

خواندن روضه ی غربت حضرت آقا و سینه زنی های یکی در میان خود ما به اصطلاح حزب الله


وبلاگ دوستان رو یه سیری میکردم دیدم باز گیر داده اند به احمدی نژاد بیچاره! که چرا پست مشایی را تغییر دادی،اقا غریبه... آه و واویلا، انگار غربت اقا مصداقش فقط سرکار رفتن این بنده ی خدا مشایی هستش! دیوار این بنده خدا،از همه کوتاه تره و کتک خورش هم خوب ملسه! کم که میاریم چپ و راست میخوابونیم تو صورت این دو تا آدم بخاطر کم بودن دز ولایت مداریشون! انگاری که ماها خودمون آخر بچه ولایتی هستیم و حضرت آقا الف رو که بگن، ما تا "آشخانه" پیاده دویدیم!


حضرت آقا این همه فرمایشات دارن که به هیچ کدومش عمل نمیشه... اونوقت میگیم احمدینژاد فلان کرد بهمان کرد، مشایی فلان شد بیسار شد...

همین فرمایشات حضرت اقا در مورد سبک زندگی! خیلی از ما به اصطلاح حزب اللهی ها اصلا گوشمون به این حرف ها بدهکار نیست! جهیزیه که میخریم 99 درصدش جنس خارجیه! فقط احتمالا مثلا یه گوشتکوبش ایرانی باشه و هاونش! از شیر مرغ تا جون آدمیزاد هم باید تو جهیزیه هامون باشه! هم مایکروفر، هم اوون توستر هم گازمون باید فردار باشه، هرچند این سه تا دقیقا یک کار رو انجام بدن! خودمون حرفهای آقا رو پشت گوش میندازیم ولی چشممون فقط احمدی نژاد بیچاره ی بدبخت رو میبینه که از حرف اقا تخطی کرده در یک مورد!

 مسئله ی دیگه ،این همه اقا گفتن از مسئولین مطالبه گری کنید، سر مسائل مختلف هر اتفاقی هم که بیفته ، هیچ کس پای کار نیست برای تذکر مشفقانه به مسئولین! سر همین طرح خفت بار اصلاح قانون انتخابات، که اگر تصویب میشد باید فاتحه ی انقلاب رو میخوندیم، خیلی از همین داعیه داران حزب اللهی بودن و سینه چاکان امر ولایت ! حاضر نشدن پا پیش بگذارند و اعتراض کنند...
اقا میگن ساده زیست باشید، یک نفرمون به این حرف عمل نمیکنه و گوشی موبایلمون هر شیش ماه یک بار یا حداقل یک سال یک بار باید عوض شه با بالاترین مدل گوشی، دکوراسیون منزلمون باید رنگش تغییر کنه هر سال، مانتو و چادر و کت و شلوارمون باید هر سال نو بشه حتی اگر ذره ای کهنه نشده باشه....


انقدر مثال های گوناگون هست... انقدر حرف ها حضرت اقا گفتن و ما نشنیده گرفتیم...اول ماها حزب اللهی ها خودمون رو درست کنیم بعد جوش بزنیم که چون احمدی نژاد حرف اقا رو رو زمین گذاشت اقا غریبه! نه ... این ماییم که اقا رو غریب گذاشتیم! این ماهاییم که حرف اقا رو تو مسائل مختلف ندید میگیریم! من نمیگم احمدی نژاد کارش درسته ... خیر.... میگم غربت اقا فقط بخاطر این نیست که احمدی نژاد حاضر نمیشه مشایی رو از کار بیکار کنه... باعثش خودمونم هستیم! بهتره چشمامون رو باز کنیم.... ببینیم و بشمریم تو چند مورد از فرمایشات حضرت اقا تخلف کردیم... بعد یخه ی احمدی نژاد رو بچسبیم! و آه و واویلا کنیم برای غربت حضرت اقا...که انصافا هم غریبه از دست ماها...

یا علی

راه اندازی مجدد شبکه مجاهدین مجازی...

چقدر خوب میشد که دوباره یک شبکه ای مثل شبکه ی مجاهدین مجازی شکل میگرفت، خصوصا هم که در چند ماه آینده انتخابات ریاست جمهوری رو در پیش داریم و لزوم شبکه سازی مجازی در فضای اینترنت بر دوستان پوشیده نیست... این طرح برای بستر سازی و فراهم کردن فضای لازم و هماهنگی وبلاگ نویسان ارزشی در جو انتخابات خیلی کارسازه.

کاش دوستانی که از لحاظ فنی میتونند کمک کنند دست به کار بشن و ... ما هم پای کاریم...همه جوره... کسی هست؟

اهدای بخاری نفتی به وزیر اموزش و پرورش!


به دنبال حادثه آتش‌سوزی در مدرسه دخترانه در شین آباد پیرانشهر و فوت سیران یگانه، یکی از دانش آموزان آسیب دیده در حادثه آتش سوزی، و به دنبال شدت یافتن برودت هوا در تهران ،صبح امروز جنبش عدالتخواه دانشجویی یک عدد بخاری نفتی به حمیدرضا حاجی بابایی، وزیر آموزش و پرورش اهدا کرد! :)

جنبش عدالتخواه دانشجویی در اعتراض به این واقعه که ناشی از بی‌عدالتی در بهره‌مندی از امکانات آموزشی است، به حمیدرضا حاجی بابایی، وزیر آموزش و پرورش توصیه کرد که اتاق کار خود را با بخاری نفتی گرم کند.

تعدادی از اعضای شورای مرکزی جنبش عدالتخواه دانشجویی مقابل ساختمان وزارت آموزش و پرورش حضور پیدا کردند و یک عدد بخاری نفتی به وزیر آموزش و پرورش اهدا نمودند تا وزیر محترم از این به بعد طعم کمبود امکانات در مناطق محروم را بهتر بچشد.


طی آخرین اخبار ظاهرا بخاری نفتی سرانجام به دست وزیر محترم نرسیده و ایشون از اینکه امسال رو با گرمای مطبوع این بخاری نفتی سپری کنند، استقبالی نکردند! استقبال که نکردند هیچ! ظاهرا یه رفتارای خیــــــــــلی ناشایستی هم با دوستان و نیز خبرنگاران حاضر کرده بودند که.... بماند! ظاهرا دوستان یه چند ساعتی رو هم به زور مهمان حراست وزارتخانه بودند که.... اون هم بماند! آخه اقای وزیر! این بدور از رفتار کریمانه ست که وقتی برای آدم چیزی هدیه میارند این رفتار ها باهاشون بشه... آستانه ی انتقاد مسئولین انقدر پایین اومده واقعا؟ که در مقابل چنین انتقاد نرم و فرهنگی ای، چنین رفتار های زشتی رو مرتکب میشید؟ واقعا درسته؟

پیرامون طرح اصلاح قانون انتخابات

  • ماجرا چیست؟

در چند هفته ی اخیر، طرحی برای اصلاح قانون انتخابات ریاست جمهوری در مجلس شورای اسلامی مطرح شده است.  این طرح و مخصوصا ماده ۳۵ آن به دلیل پرداختن به مباحث مهم مربوط به انتخابات سال آینده و محدود کردن حق مردم در انتخاب کردن و انتخاب شدن، این چند روزه مباحث مختلفی را برانگیخته است.

متن کامل این ماده بدین صورت است:

تبصره ۱ : برای رسیدگی به صلاحیت نامزدها در احراز شرایط رجل مذهبی بودن ارائه تائید حداقل ۲۵ نفر از اعضاء ادوار مجلس خبرگان رهبری و یا تائید شورای مدیریت حوزه علمیه کل کشور.

تبصره ۲ : برای شرط رجل سیاسی بودن موضوع همان بند، گواهی داشتن سمت مقامات موضوع ماده ۷۱ قانون مدیریت خدمات کشوری پس از پیروزی انقلاب اسلامی حداقل به مدت ۴ سال، یا ارائه تائید حداقل یک‌صد نفر از نمایندگان فعلی مجلس یا کسانی که پس از پیروزی انقلاب اسلامی، سابقه نمایندگی مجلس، مقام وزارت، معاونت رئیس جمهور، معاونت وزیر، سفارت و استانداری، سابقه دبیر کلی احزاب و تشکل‌های قانونی سراسری داشته‌اند، الزامی است.

تبصره ۳ : برای رسیدگی به صلاحیت نامزدها در احراز مدیر و مدبر بودن موضوع بند ارائه گواهی حداقل ۸ سال سابقه نمایندگی مجلس، وزارت و معاونت رئیس جمهور یا همتراز آنها از مسئولیت‌های اجرایی و فرماندهی نیروهای مسلح یا ترکیبی از آن‌ها می‌باشد مشروط بر آنکه مدیر بودن هر کدام از آنها توسط حداقل یک‌صد نفر (۱۰۰) از کسانی که پس از پیروزی انقلاب اسلامی سابقه مقامات موضوع ماده ۷۱ قانون مدیریت خدمات کشوری را داشته باشند در غیر این صورت مدیر و مدبر بودن کاندیدا باید توسط حداقل ۲۰۰ نفر از کسانی که سابق وزارت یا معاون آن‌ها یا استاندار و هم تراز تائید شود.

  • شکل گیری اعتراضات نسبت به این قانون:

اولین واکنش ها به این قانون از سوی دانشجویان انقلابی و عدالتخواه صورت گرفت.

در اولین اعتراض دانشجویی به این طرح مجمع دانشجویان حزب الله طی بیانیه‌ای آورد که این طرح «جمعی محدود از قدرتمداران، رسما کشور را به یک شرکت سهامی خاص تبدیل کرده است». در قسمت دیگر با اشاره به مبانی مردمسالاری دینی نظام آمده است: «انقلاب اسلامی به عنوان انقلاب مستضعفین در برابر مستکبرین عالم، در تاریخ خود تنها بر قدرت لایزال الهی و حضور مجاهدانه ملت مومن و ولایتمدار، استوار بوده است. اما طرح مذکور دقیقا همین پایه مردمی نظام را نشانه رفته و در پی محقق ساختن آرمان دیرینه گروهها و احزاب منفعت طلب، یعنی تداول قدرت بین عده­ای معدود و تایید شده از سوی سایر هم­‌حزبی ها می باشد.»

 در ادامه اعتراضات دانشجویی جنبش عدالتخواه دانشجویی در بیانیه ای ضمن تاکید بر لزوم اصلاح قانون انتخابات، طرح ارائه شده از سوی مجلس را «افساد قانون انتخابات» دانست تا اصلاح آن.

تشکلهای دانشجویی شاهرود، مشهد، رفسنجان و اصفهان نیز با ارسال نامه هایی به نمایندگان خود، به این طرح واکنش نشان دادند.

سه شنبه گذشته نیز تجمعی اعتراضی از سوی جنبش عدالتخواه مقابل مجلس برگزار شد که در این تجمع تعدادی از نمایندگان مجلس حضور پیدا کردند.

  • انتقادات وارد بر این قانون چیست؟

۱- قرار دادن شروطی همچون تأیید ۱۰۰ نفر از نمایندگان مجلس شورای اسلامی، ۲۵ نفر از اعضای مجلس خبرگان و نیز سابقه ۸ سال نمایندگی یا وزارت یا معاونت رئیس جمهور باعث میشود عملا حکومت در اختیار عده‌ی خاصی از افراد قرار گیرد و این مخالف جمهوریت نظام و مردم‌سالاری دینی است. همچنین تایید ۲۰۰ نفر از مدیران حکومتی برای احراز مدیر و مدبر بودن نامزدها ، زد و بندهای خاص سیاسی و همچنین شیوع رانتی خواری دولتی را در سطحی غیر قابل کنترل باعث می گردد.

۲- شروط تأییدیه از سمت نمایندگان مجلس شورای اسلامی و اعضای مجلس خبرگان زمینه‌ساز بده‌بستان‌های نامشروع کاندیداهای ریاست جمهوری و در نهایت انتخاب افرادی شود که قدرت لابی‌گری بیشتری داشته باشند و بالقوه این طرح زمینه‌ساز شکل‌گیری حلقه‌های قدرت و ثروت خواهد بود.

از طرف دیگر این امر سبب بالا رفتن هزینه و همچنین مسابقه کسب قدرت در انتخابات مجلس شورای اسلامی را فراهم می کند؛ چرا که هر شخص با یک بار نماینده شدن، برای تمامی عمر می تواند محل رجوع باندهای قدرت و احزاب خاص شود و از این رهگذر موقعیت های گوناگونی به چنگ بیاورند.

۳- مجلس شورای اسلامی هر چند شأن نظارتی دارد، ولی برای تأیید صلاحیت کاندیداهای ریاست جمهوری هیچگونه صلاحیتی ندارد؛  چرا که طبق قانون اساسی این وظیفه با شورای محترم نگهبان است که با نگاهی کامل مستقل به تایید یا رد صلاحیت نامزدها می پردازد. در ضمن امضا گرفتن یا نگرفتن از اشخاص سبب کسب یا رد صفاتی در نامزدها نمی شود. از سوی دیگر این امر با اصل تفکیک قوا نیز در تضاد است.

با این حرکت قوه مجریه زیر سایه قوه مقننه می‌رود و این به نوعی تبدیل ساختار نظام به «دیکتاتوری پارلمانی» است که در شأن نظام مقدس جمهوری اسلامی نمی باشد. اگر عده ای از آقایان به  دنبال نظام پارلمانی هستند، قطعا روش مناسبی را برای خود انتخاب نکرده اند و نمی توان قبل از آنی که بر سر یک روش بررسی های جدی داشت، آن را اجرایی کرد.

۴- علاوه بر این، اختیارات اعضای مجلس خبرگان رهبری نیز که وظیفه‌شان تعیین رهبری و نظارت بر وی می‌باشد، با حیطه انتخابات ریاست جمهوری ارتباط ندارد.

۵-  پرداختن به این طرح در حالی که کمتر از هفت ماه به انتخابات ریاست جمهوری باقی مانده است، آن هم با قید دوفوریت، این شائبه را ایجاد می‌کند که مجلس درصدد تاثیرگذاری باندی و حزبی و گروهی بر انتخابات ریاست جمهوری خرداد ۹۲ است. اگر نمایندگان محترم از این طرح اهداف سیاسی ندارند، اصلاح بندهای مسئله ساز را به زمانی دیگر و فرصتی وسیع تر و مناسب تر و به دور از شائبه های سیاسی موکول نمایند.

۶-  دخالت دادن نهادهایی مانند دادستانی و مجلس در امر اجرای انتخابات، به نحوی که  نقش وزارت کشور به عنوان مجری اجرای انتخابات زیر سوال برود باعث مشتبه شدن انتخابات های سابق کشور می گردد و از طرفی مغایر با قانون اساسی می باشد.

۷- نمایندگان مجلس شورای اسلامی اگر به فکر اصلاح قانون انتخابات هستند، چرا برای هزینه‌های تبلیغاتی کاندیداهای ریاست جمهوری فکری نکرده‌اند که عدم مشخص بودن منابع آن همواره زمینه‌ساز فساد شده است و نیز شایسته‌سالاری را به مسلخ تبلیغات‌های افسار گسیخته برده است.

  • حرف پایانی:

در پایان امیدواریم با آگاهی مردم شریف ایران و وقوف ایشان به حقوق اسلامی و قانونی خود، شاهد واکنش فضای مردمی به این قانون و در نتیجه عدم تصویب آن توسط مجلس شورای اسلامی باشیم.

 به امید ظهور عدالت گستر گیتی

جنبش عدالتخواه دانشجویی

آذرماه ۹۱                                                                          به نقل از عدالتخواهی

ترانه آذرخش به مناسبت 16 آذر

آهنگ ساز: کامران سامان
خواننده: امیرحسین سمیعی
شاعر: نعمت اله سعیدی
مدت:4:05
تولید شده در واحد موسیقی دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی
**************

گل گندم، گل پونه دسته دسته دونه دونه

همه میرن و از آدم خوبی و بدی می‌مونه

گل یخ گل شقایق سه تا آذرخش عاشق

ظلمت شب و شکستن به امید صبح صادق

جون‌شونو واسه میهن واسه رسوایی دشمن

کف دست‌شون گرفتن حرفارو گفتن و رفتن

گل لاله گل گندم، چی میخواین از جون مردم؟

غارت چاهای نفته، پشت این همه تبسم؟

***

یانکیای غرب وحشی، کابوهای کودتاچی

اومدین این سرِ دنیا چی میخواین از جون ما چی؟

همه حرفه؛ قیل و قاله، صلح بین ما محاله

تو اگه دیو سپیدی، این طرف رستم زاله

***

گل گندم گل شبدر، فردای نیمه آذر

با سه تا لاله پرپر، نقشه‌های آمریکا پر

لینک دانلود:



azarakhsh.mp3

باید چیکار میکردم؟

مترو داره کم کم خلوت میشه،دارم میرم میدان بهارستان، از اونجا هم میخوام سوار اتوبوس بشم، که سر فلسطین و شهید کشور دوست نگه میداره، از اونجا تا بیت حضرت اقا دو سه دقیقه پیاده روی داره. شب دوم مراسمه.

مترو همیشه پره از فروشنده هایی که چیزهای مختلف میفروشن! اصلا یه جورایی مترو سوار شدن خودش برای من سرگرمیه! چون همیشه کلی چیزهای جور و واجور توش میبینم که البته گاهی از دیدنشون خوشحال میشم و گاهی ناراحت. امشب فقط یه خانوم لواشک فروش هست. داره میاد سمت ما، روبروی من یه خانوم چادری با دخترش که اونم چادریه نشستن. دخترش حدود 17_18 سال سن داره. خانومه از تو کیفش دو تا پونصد تومنی درآورده، البته یه هزار تومنی دیگه هم دستشه. چون پولهاش نو هستند توجهم بهشون جلب شد. خانوم لواشک فروشه یه کم جلوتر با دوتا کیسه ی سیاه روی دو تا پاهاش نشسته وسط مترو داره لواشک میفروشه. ازون لواشک بسته بندی ها که برای پذیراییه. همونجا یه دختر بچه دیگه هم ازش یه بسته داره میخره.

دختر بچه لواشک رو از فروشنده گرفت، اونم دو تا پونصدی دستشه. بیچاره دستش خسته شد! فروشنده اصلا حواسش نیست که پولش رو بگیره. معلوم نیس از ته کیسه ها چی میخواد. ای بابا بگیر دیگه!

دختره دوباره صداش زد. خانوم خانوم پولتون! فروشنده سرش رو آورد بالا یه نگاهی بهش انداخت و دوباره مشغول گشتن شد. اصلا انگار نه انگار! من که دارم ته دلم از دستش حرص میخورم!! دختره دوباره گفت: خانوم، خانوم پولتون رو بگیرید دیگه. این دفه پول رو گرفت، ولی انگار بازم حواسش نیست! پول ها رو گذاشت بین جنساش تو همون کیسه های سیاه! مگه اونجا جای پوله؟ خب می افته گم میشه که!

داره میاد طرف ما! همون خانوم چادریه میخواد ازش خرید کنه. یه بسته خرید. اون هزاریه رو بهش داد.  ولی بعدش گفت: نه خانوم بیا این دو تا پونصدی رو بگیر، آخه فروشنده ای پول خورد لازمت میشه. بعد هزار تومنیه رو ازش پس گرفت!

فروشنده انگار تو حال و هوای خودشه، اصلا نفهمید چی شد! گفت: إ! خانوم چرا پولتو پس میگیری!؟

چادریه گفت! پس نگرفتم که! این دو تا پونصدی رو بهت دادم بجای اون هزار تومنیه، گفتم پول خورد لازمت میشه!

فروشنده گفت: إ! خانوم پونصدیا مال خودم بود! ازون دختربچه که اونجا نشسته گرفتم. پولتو بده! چادریه دوباره حرفش رو تکرار کرد و از جاش بلند شد، رسیدیم به ایستگاه، دروازه شمیران. خانوم چادری و دخترش پیاده شدند.

فروشنده که هنوز گیج گیج میزد شروع کرد به حرف زدن! رفت نشست کنار مسافرا! با صدای بلند میگفت: میبینی تورو خدا! این خانوم چادریه لواشکا رو گرفت پولشو هم نداد! و ...

اعصابم خورد شده! دلم میخواد بهش بگم زن حسابی! حواست رو جمع کن! خودت گیجی نمیفهمی! چرا به بقیه تهمت میزنی! غیر از تهمت، پشت سر این خانوم  غیبت هم کردی. من خودم دیدم که از اول دو تا پونصدی دستش بود و یه  هزاری. تو پولهای اون دختر بچه رو انداختی تو کیسه ات! اصلا دستت نبود!

بگم؟نگم؟ ولی خب نمیشه بگم! چون فروشنده با من فاصله داره! اگه بخوام چیزی بگم باید صدام رو بلند کنم. حیا میکنم! میگم بذارم موقع پیاده شدن میرم بهش میگم. میگم هم تهمت زدی و هم غیبت کردی و...

از دروازه شمیران تا بهارستان یک ایستگاه راهه، من که بلند شدم اون خانومم بلند شد و رفت تو واگن بعدی که مردها هستند. خدا خدا میکردم برگرده تا بهش بگم... ولی بر نگشت... مترو ایستاد... ایستگاه بهارستان... مسافرین محترم لطفا از درب های قطار فاصله بگیرند... بووووووق... درها باز شد و من پیاده شدم، ذهنم خیلی درگیره... که باید همونجا میگفتم یا نه...من غیبت یه آدم رو شنیدم... تهمتش رو شنیدیم در حالی که از بیگناهیش خبر داشتم ،ولی ازش دفاعی نکردم...حالا اگه روز قیامت بیاد یقم رو بگیره و بگه تو از بیگناهی من با خبر بودی چرا دفاع نکردی چی بگم؟

خیلی ذهنم درگیر شد و این درگیری چند روز با من بود...

چند سطر آه...

اثاث و بار و بنه ی حسین را غارت کردند و بر ورس و حلّها و شتران ریختند و جامه های زنان را ربودند.

حمید ابن مسلم گفت: دیدم زنی از ایشان را با آنان بر سر جامه در کشمکش بود و عاقبت آن مردم چادر از سر او کشیدند.


عصر روز عاشورا، حرم حسین و دختران وی همه اسیر شدند و به اندوه و گریه شام کردند. و شب را به سر بردند؛ نه مردی داشتند و نه مددکاری، دشمنان از ایشان بیزاری می نمودند و برای تقرب به عمر سعد و خوشایند ابن زیاد، ازار و توهینشان میکردند.

علی ابن الحسین گفت: «چون ما را بر جهاز شتر سوار و به جانب کوفه روانه کردند،کشتگان را بر زمین افکنده دیدم، و به خاک نا سپرده.و بر من گران بود و از آنچه میدیدم سخت اشفته بودم_ چنان که نزدیک بود جان از تنم بیرون رود.» عمه ام زینب، دختر بزرگ علی، اثار آن حزن در من بدید. با من گفت: «ای بازمانده جد و پدر و برادرانم، چون است که جان خود را در کف نهاده ای؟»

گفتم: «چگونه بیتابی نکنم و نا شکیب نباشم؟ که میبینم سید خود و برادران و عموها و عموزادگان و کسانم را بر زمین افتاده و به خون آغشته در این دشت، جامه هاشان ربوده، نه کسی آنها را کفن کرده و نه به خاک سپرده، هیچکس روی آنان نمی آید و هیچ مردی نزدیک آنان نمی شود. گویی خاندان دیلم و خزرند.»

عمه ام گفت: «اینها تو را به جزع نیاورد. که این عهدی است از رسول خدا با جد و پدر و عمت.خداوند پیمانی گرفته است از جماعتی از این امت که فرعونان زمین آنان را نمی شناسند اما فرشتگان اسمان می شناسند.آنها این استخوان های پراکنده فراهم کنند و این پیکر های خون آلود به خاک سپارند و در این طَفّ، برای قبر پدرت نشانی برپا دارند که اثر ان کهنه نشود و رسم آن با گذشتن شب ها و روزها ناپدید نگردد و هرچه پیشوایان کفر وپیروان ضلال در محو آن بکوشند، اثر  ظاهر تر شود.»


سلمه گفت: بر ام سلمه در آمدم.دیدم میگریست. گفتم:«از چه روی میگریی؟» گفت: « رسول خدا را از زمان رحلت تا دیشب در خواب ندیده بودم، دیشب دیدم بر سر و محاسنش خاک نشسته بود. گفتم یا رسول الله! از چه خاک آلودی؟» گفت: « اکنون در مشهد حسین بودم.امشب برای حسین و اصحاب او قبر میکندم.»



چون ابن سعد با اسیران نزدیک کوفه رسید، مردم شهر به نظاره گرد امده بودند.زنی از اهل کوفه از بلندی بر اسیران مشرف گشت و گفت: «شما اسیران کدام طائفه اید؟» گفتند: «اسیران آل محمد»

آن زن فرود آمد، چادر و مقنعه و جامه های دیگر بیاورد به انان داد تا خود را بپوشیدند. زنان کوفه زاری کردند و گریبان چاک زدند و مردان هم با انها بگریستند.

علی ابن حسین بیمار بود و از بیماری ناتوان.به اواز ضعیف گفت: «اینان بر ما گریه میکنند، پس ما را که کشت؟»


پ.ن: برگرفته از «کتاب آه»... ویرایش یاسین حجازی