مترو داره کم کم خلوت میشه،دارم میرم میدان بهارستان، از اونجا هم میخوام سوار اتوبوس بشم، که سر فلسطین و شهید کشور دوست نگه میداره، از اونجا تا بیت حضرت اقا دو سه دقیقه پیاده روی داره. شب دوم مراسمه.

مترو همیشه پره از فروشنده هایی که چیزهای مختلف میفروشن! اصلا یه جورایی مترو سوار شدن خودش برای من سرگرمیه! چون همیشه کلی چیزهای جور و واجور توش میبینم که البته گاهی از دیدنشون خوشحال میشم و گاهی ناراحت. امشب فقط یه خانوم لواشک فروش هست. داره میاد سمت ما، روبروی من یه خانوم چادری با دخترش که اونم چادریه نشستن. دخترش حدود 17_18 سال سن داره. خانومه از تو کیفش دو تا پونصد تومنی درآورده، البته یه هزار تومنی دیگه هم دستشه. چون پولهاش نو هستند توجهم بهشون جلب شد. خانوم لواشک فروشه یه کم جلوتر با دوتا کیسه ی سیاه روی دو تا پاهاش نشسته وسط مترو داره لواشک میفروشه. ازون لواشک بسته بندی ها که برای پذیراییه. همونجا یه دختر بچه دیگه هم ازش یه بسته داره میخره.

دختر بچه لواشک رو از فروشنده گرفت، اونم دو تا پونصدی دستشه. بیچاره دستش خسته شد! فروشنده اصلا حواسش نیست که پولش رو بگیره. معلوم نیس از ته کیسه ها چی میخواد. ای بابا بگیر دیگه!

دختره دوباره صداش زد. خانوم خانوم پولتون! فروشنده سرش رو آورد بالا یه نگاهی بهش انداخت و دوباره مشغول گشتن شد. اصلا انگار نه انگار! من که دارم ته دلم از دستش حرص میخورم!! دختره دوباره گفت: خانوم، خانوم پولتون رو بگیرید دیگه. این دفه پول رو گرفت، ولی انگار بازم حواسش نیست! پول ها رو گذاشت بین جنساش تو همون کیسه های سیاه! مگه اونجا جای پوله؟ خب می افته گم میشه که!

داره میاد طرف ما! همون خانوم چادریه میخواد ازش خرید کنه. یه بسته خرید. اون هزاریه رو بهش داد.  ولی بعدش گفت: نه خانوم بیا این دو تا پونصدی رو بگیر، آخه فروشنده ای پول خورد لازمت میشه. بعد هزار تومنیه رو ازش پس گرفت!

فروشنده انگار تو حال و هوای خودشه، اصلا نفهمید چی شد! گفت: إ! خانوم چرا پولتو پس میگیری!؟

چادریه گفت! پس نگرفتم که! این دو تا پونصدی رو بهت دادم بجای اون هزار تومنیه، گفتم پول خورد لازمت میشه!

فروشنده گفت: إ! خانوم پونصدیا مال خودم بود! ازون دختربچه که اونجا نشسته گرفتم. پولتو بده! چادریه دوباره حرفش رو تکرار کرد و از جاش بلند شد، رسیدیم به ایستگاه، دروازه شمیران. خانوم چادری و دخترش پیاده شدند.

فروشنده که هنوز گیج گیج میزد شروع کرد به حرف زدن! رفت نشست کنار مسافرا! با صدای بلند میگفت: میبینی تورو خدا! این خانوم چادریه لواشکا رو گرفت پولشو هم نداد! و ...

اعصابم خورد شده! دلم میخواد بهش بگم زن حسابی! حواست رو جمع کن! خودت گیجی نمیفهمی! چرا به بقیه تهمت میزنی! غیر از تهمت، پشت سر این خانوم  غیبت هم کردی. من خودم دیدم که از اول دو تا پونصدی دستش بود و یه  هزاری. تو پولهای اون دختر بچه رو انداختی تو کیسه ات! اصلا دستت نبود!

بگم؟نگم؟ ولی خب نمیشه بگم! چون فروشنده با من فاصله داره! اگه بخوام چیزی بگم باید صدام رو بلند کنم. حیا میکنم! میگم بذارم موقع پیاده شدن میرم بهش میگم. میگم هم تهمت زدی و هم غیبت کردی و...

از دروازه شمیران تا بهارستان یک ایستگاه راهه، من که بلند شدم اون خانومم بلند شد و رفت تو واگن بعدی که مردها هستند. خدا خدا میکردم برگرده تا بهش بگم... ولی بر نگشت... مترو ایستاد... ایستگاه بهارستان... مسافرین محترم لطفا از درب های قطار فاصله بگیرند... بووووووق... درها باز شد و من پیاده شدم، ذهنم خیلی درگیره... که باید همونجا میگفتم یا نه...من غیبت یه آدم رو شنیدم... تهمتش رو شنیدیم در حالی که از بیگناهیش خبر داشتم ،ولی ازش دفاعی نکردم...حالا اگه روز قیامت بیاد یقم رو بگیره و بگه تو از بیگناهی من با خبر بودی چرا دفاع نکردی چی بگم؟

خیلی ذهنم درگیر شد و این درگیری چند روز با من بود...