دور تا دور مسجد را صندلی چیده اند،نماز را به جماعت میخوانیم،چهار ستون وسط مسجد قرار است محل تعزیه خوانی باشد،با پارچه ی سیاهی آن قسمت را جدا میکنند،شمع ها را یکی  یکی روشن میکنی،بسم الله الرحمن الرحیم...

کم مانده تا برنامه شروع شود،یک از مادران شهید از ساعت چهار و نیم آمده... اما حالا که نزدیک ساعت شش است مادران شهدا یکی یکی از راه میرسند، قامتی خمیده و لبخندی بر لب،مهربان و بزرگوار، و تو به یاد لیلای حسینی، یاد رباب، یاد زینب (سلام خدا بر ایشان باد). بچه ها دورشان را میگیرند،خوش آمدشان میگویند و تا محل استقرارشان همراهیشان میکنند.جمعیت دسته دسته وارد میشود،مسجد کم کم پر می شود از عزادارن حسین، از عاشقان اکبر حسین(علیه اسلام) تعزیه خوان ها وارد میدان میشوند،صدای طبل و ضرب و کرنا مسجد را پر میکند، میچرخند و شمشیر میزنند و میخوانند و رجز میگویند... شمشیر میکشند و میچرخند و میخوانند و ... و اکبر بر روی زمین می افتد... حسین سراسیمه می آید، یا علی...

نگاه میکنی،مادران شهدا را میبینی، شانه هایشان میلرزد،یکیشان روی سینه اش میکوبد و اشک میریزد، مولا را صدا میکنند، نمیدانم! شاید پسر خودش را در معرکه میبیند که اینچنین می گرید،و تو دعا میکنی...

دعا میکنی که فرزندانت علی اکبر های سپاه امام مهدی باشند(عج) ...

علی اکبر بر روی دست جوانان بنی هاشم بلند میشود اما... اما تو میدانی که اینگونه نبود...

*************************************************************

 درهای کربلا به سویت گشوده می شود، میبینی معرکه را، حسین را ، علی اکبر را

یا حسین...

چه شده است امشب؟علی اکبر در آغوش حسین است،میخواهد به میدان برود،چند گامی جلوی پدر راه میرود، چشم حسین (ع) گویی به دنبال علی اکبر میدود،همراهیش میکند،شاید خاطرات پیامبر جلوی چشمان حسین(ع)مرور می شود... صدای یا اباالحسین را می شنوی...

علی اکبر را در میدان رزم میبینی،شمشیر میکشد و رزم میکند شاید در میدان همه را یاد مولا علی(ع) می اندازد...

اسب را میبینی،به طرف سپاه دشمن میرود،یزیدیان راه باز کرده اند، گوشه ای از میدان شمشیر ها بالا و پایین میرود..


یا اباالحسین...

اسب سواری به سمت همان نقطه ی میدان رزم میتازد،شمشیر میکشد و جمعیت را فراری میدهد، فرار میکنند اما از دور نگاه میکنند با لذت... یا حسین...

مولایت را میبینی ،از بالای اسب به زمین می افتد... یا حسین... خود را بر روی زمین میکشد تا به علی اکبرش برسد... خود را به روی علی اکبر انداخته... بر روی صورت علی اکبر خم شده است،سر را در آغوش گرفته، سر برمیدارد صورتش را روی صورت علی اکبر میگذارد... و تو  صدای مولایت حسین را میشنوی، مولا... بلند بلند گریه مکن ... مولا تو خود میدانی که یزیدیان همین را میخواهند... مولا ... گوشه و کنار ایستاده اند و گویا صدای گریه ی تو شیرین ترین و لذت بخش ترین نغمه های طرب انگیز است برایشان... مولا... مگر نمیدانی اشک های تو مرحم زخم کینه های اینهاست که علی(علیه السلام) بر دل هایشان نشانده... مولا... بلند بلند گریه مکن...

بر بدن فرزند دست میکشد، گویا میخواهد علی را با خود ببرد، تنهاست... عبایش را در میآورد... یا حسین... این عبای پیامبر نیست که امروز کفن فرزندت علی شده است؟

مولا را میبینی، حسین را، باورت می شود؟حسین را میبینی و صدایش را می شنوی، چه شبی است امشب، نمیدانم! زینب آمده است،زینب که می آید تمام خاطرات در ذهنت مرور میشود، عظمت زینب را نمیتوان به زبان ستود و بیان نمود، تنت میلرزد... دست بر شانه ی حسین میگذارد... و کیست که بعدالظهر عاشورا دست بر شانه ی تو بگذارد یا زینب؟ (ع)

عاشورا جلوی چشمانت نقش بسته و تو جز کربلا چیزی نمیبینی،صدایی را نمی شنوی،صدای حسین در گوشت میپیچد و عظمت زینب وجودت را سرشار میکند،اینجا کربلاست...چه شبی است امشب یا حسین؟

حرم حسین را میبینی،با همان پرچم که به رنگ خون اول مظلوم عالم است...

مظلومیت حسین را حالا از ته قلبت حس میکنی و زیر لب میگویی مظلوم ،حسین. غریب ،حسین. و این را از ته وجودت حس میکنی، از اعماق وجودت... چون میبینی، میبینی حسین را که تنهاست، میبینی حسین را که که چگونه روی دردانه پسر خم شده، میبینی که اشک میریزد ،میبینی لرزش شانه های حسین را، میبینی ... میشنوی : "یا علی ولدی... " میبینی... و یزیدیان را که لبخند بر لب ایستاده اند و تماشا میکنند و به خدا که تو اینها را میبینی، و میدانی چه فرقی است بین دیدن و شنیدن؟ و درد را حس میکنی در اعماق جانت، و میخواهی فریاد بکشی یا حسین...

میخواهی آنجا باشی که هزاران بار جان فدای حسین کنی،وجود ناقابل خودت را به حسین بسپاری،فدای حسین کنی چرا که وجود ناقابل تو در مقابل عظمت حسین چیست که با یک بار فدا شدن ارزشی معادل بزرگواری او را داشته باشد؟و تو ذره ای و قطره ای در مقابل اقیانوس بزرگواری حسین... پس چه باک که هزاران بار فدایش گردی؟ چه باک؟ آن هنگام تو مولایت را دیده ای و غریبی اش را...؟ چه باک...؟

همه ی کربلا در مقابل چشمانت مصور است... جلوی حرم مولا ایستاده ای... یا مولا برای شهادتمان دعا کن... دعا کن فرزندانمان علی اکبرهای سپاه فرزندت صاحب الزمان باشند، دعا کن که شهادت روزی تمام افراد خانواده ام شود،دعا کن تا شهادت نصیبمان شود...

و تو اینها را میگویی و مطمئنی که یک نگاه حسین تمام گره های وجودت را میگشاید...

و این تنها ذکر لبانت میشود...

مولا یه نگاه... فقط یه نگاه آقا... آقا فقط یه  نگاه... به حرمت اشک های مادران یه شهدا یه نگاه... مولا یه نگاه...

وجودت از اشک خیس است... و از درد میسوزد و از شرم گناه آب میشود و کاش دعایت تعبیر گردد...

***************************************************************************

یا حسین