پاییز امد ...

پاییز آمد... در میان درختان ... لانه کرده کبوتر ... از تراوش باران می گریزد
پاییز آمد... در میان درختان ... لانه کرده کبوتر ... از تراوش باران می گریزد
خورشید از غم...با تمام غرورش...پشت ابر سیاهی ...عاشقانه به گریه ...می نشیند
من با قلبی به سپیدی روز ...با امید بهاران...می روم به گلستان...همچو عطر اقاقی ...لا به لای درختان...می نشینم
شاید روزی به ندای بهاران ...روی دامن صحرا...لاله روید ... شعر هستی بر لبانم جاری ...پر توانم آری ... می روم در کوه و دشت و صحرا
ره پیمای قله ها هستم من ...راه خود در توفان ...در کنار یاران ...می نوردم
در کوهستان ...یا کویر تشنه ...یا که در جنگلها...رهنوردی شاد و پر امیدم
دارم امید که دهد ...سختی کوهستان ...بر روان و جانم ...پاکی این کوه و دشت و صحرا
باشد روزی که رسد ...شعر هستی بر لب...جان نهاده بر کف ...راه انسانها را در نوردم
شعر هستی ...بودن و کوشیدن...رفتن و پیوستن ...از کژی بگسستن ...جان فدا کردن در راه دین است
مسئولیت ما، مسئولیت تاریخ است؛ بگذارید بگویند حکومت دیگری بعد از حکومت علی بود به اسم حکومت خمینی که با هیچ ناحقی نساخت تا سرنگون شد؛ ما از سرنگونی نمی ترسیم، از انحراف میترسیم!