
_ ببینید ، شما نفستون از جای گرم در میاد، فکر میکنین همه هم مثل خودتونن.بله! جنابعالی حدود150 میلیون تومن فقط ماشین زیر پاتونه،خب معلومه وضع درآمد و خونه زندگیتون چه جوریه؟ولی من هستم و یه حقوق کارمندی آخر ماه و چهار سر عائله و یه عالمه خرج و برج.حالا هم که دیگه نمیتونم مسافر کشی کنم و نمیدونم تا آخر برج چطوری خودمو بکشونم.یعنی میخوام بگم ننه من غریبم نیست واقعا وضعیت همینطوریه که گغتم.
_ آخی... نکنه انتظار داری یه چیزی هم دستی بهت بدم؟مثل اینکه اگر همینطوری اینجا واستیم یه چیزی هم باید بدیم و بریم! آقا رو باش! میگه منم و یه حقوق کارمندی.نخیر جونم! خودتی! هرچی تو این مملکت بوده دادن به اینا!هنوزم دو قورت ونیمشون باقیه و دهنوزم میگن کمه.واسه چی دادن؟ هیچی! ناز شصت آقایون که رفتم دم مرز و چارتا ترقه در کردن و اومدن. تق تق تق، بعدش چی؟ هیچی دیگه! بخور بخور!برو بنده خدا ما رو سیا نکن،ما خودمون صدتا مثل شماها رو رنگ میکنیم و جای آدم میفروشیم!
ببین آقا جون با ندارم ندارم کاری درست نمیشه، نداری،بیخود کردی سرتو انداختی پایین و با اون ابوقراضت اومدی تو خیابون. کسی میاد تو خیابون که بتونه از پس خیابون گردی هم بربیاد.اصلا بالا تر از اون ، اگه نداری ، تهرون جای تو نیست! اومدی تهرون چیکار؟ هرکی میتونه خرج زندگی تو تهرون رو بده باید بمونه، هرکی هم که نمیتونه باید دمشون باره رو کولش و بره...البته بعد از دادن خسارتی که زده. هرکی پولشون داره {ماشین 150 میلیونی میخره و میندازه زیر پاش} اونی هم که پولشو نداره ،نمیخره. تازه وقتی هم که میخواست بیاد تو خیابون اول دست میکنه تو جیبش میبینه اگه اونقدر پول داره که میتونه از کنار این ماشینا رد بشه ،اونوقت رد میشه وگرنه راهشو کج میکنه و از یه طرف دیگه میره که نه مزاحم دیگران بشه و نه خودشو تو درد سر بندازه...
_ ما رو باش که فکر میکردیم اونی که باید دلش بلرزه شماهایید!
_ نه آقا جون! اونی که پول داره هیچ وقت دلش نمیلرزه، ونی که پول نداره باید دلش بلرزه و فکر رفتن و خالی کردن گود باشه...
_ تو که میگفتی ماها هرچی تو این مملکت بوده رو بالا کشیدیم.پس لابد الان باید جیبای ما پر پول باشه و جنابعالی بزنی به چاک!
_ واسه همینه که میگم باید خسارت ماشینو تا آخرش بدی.
_ میگم لااقل یه جوری حرف بزن که حرفات دنبال سر هم بره و هی ویراژ ناجور ندی.
_فعلا که تو ویراژ دادی و تو گل موندی!
_ ببینم چی میخوای بگی؟ یعنی میگی حالا که جنابعالی میخوای ماشین آخرین مدل سوار بشی ، بنده باید گورم رو گم کنم و برم،یا اگه جایی برا رفتن ندارم سرمو بذارمو بمیرم؟
_ من نمیدونم شماها چیکار میکنین، فقط نباید مزاحم ماها باشین...
******************
حجت نفس عمیقی کشید و به نقطه ی دوری خیره شد . گفت: راسش اینه که این انقلاب و جنگ مارو بد عادت کرده.دیگه نمیتونیم جلوی اینا کرنش کنیم.یادش بخیر اون زمونایی که کرنش کردن و خفت کشیدن چقدر راحت و رایج بود.حالا دیگه برای ما این تهدید ها و زرت و پرتا آب و رنگی نداره. عزتمونو نمیدیم که دو روز دیگه با هر ذلتی که شده زنده بمونیم.
******************
حجت دوباره سکوت کرد.نفس عمیقی کشید و مقداری به این طرف و آن طرف نگریست.بعد از لحظاتی دوباره ادامه داد: ... حالا اینهمه روضه خوندم واسه این که اینو بگم. وقتی گوشمو خوب برذم دم دهنش،دیدم پیر مرد همین طور که نفساش به شماره افتاده،با یه صدای ضعیف و لرزون داره میگه ، خون شهدا ... خون شهدا یادتون نره.
_ الان وقتی حرف خون شهدا پیش میاد، حالا شاید بعضیا مثلا یکی دو لیتر خون به نظرشون بیاد که ریخته روی زمین و خیلی هم که بخوان احترام بذارن، یه سری تکون بدن. اما برای من خون شهدا یعنی خون اونایی که تو سوسنگرد جلوی یه لشگر مجهز واستاده بودن و وقتی غذاشون تموم شد به خودشون اجازه ندادن یه بیسکوئیت بدون اجازه از مغازه مردم بردارن،مبادا وجودشون به حروم آلوده بشه.برای من خون شهدا یعنی...
*****************
حجت دوباره سکوت کرد، صادق همچنان نگاه خود را بر چهره ی عمو حجت ثابت نگه داشت و منتظر حرف های او شد،حجت حرفش را پی گرف:
وقتی تصادف کرده بودیم و رفته بودیم بیمه ، کارشناس بیمه یه حرف خیلی خوبی زد. به من گفت تو داری دو تا مسئله رو با هی قاطی میکنی و به خیالت این دو تا مسئله یک راه حل دارن.وقتی دشمن خارجی میخواد مملکت رو به زور توپ و تانک بگیره آدم یه وظیفه ای داره ،ولی وقتی پای توپ و تانک در میون نیست ولی آدم میبینه اوضاع و لحوال داره یه جوری میشه که اگه همینطور پیش بره خیلی چیزا به هم میریزه ،آدم وظیفه ی دیگه ای داره.درسته که الان جنگ و جدالی نیست اما این مملکت باید درستو حسابی ساخته بشه، یعنی باید جوری بشه که هم پیشرفت داشته باشه و هم از عدالت دور نشه. اگه ما بتونیم یه همچین کاری بکنیم اونوقته که میتونیم سرمونو تو دنیا بلند کنیم و بگیم آی دنیا نیگا کنین ما کاری کردیم کارسّون.میدونم این کار آسونی نیست . یعنی اگر از جنگیدن سخت تر نباشه آسون تر هم نیست.به همین خاطر هم بچه بسیجی ها باید اینجا هم خط شکن باشن. باید اینجا هم نمونه باشن.اینجا هم باید بی ترمز باشن. {بسیجیا} باید امروز یه جور دیگه بی ترمز باشن، با همون عشق با همون عاشقی، امروز اون محصل و اون دانشجویی که خودشو شاگرد مدرسه ی عشق میدونه ، باید تو درس خوندن بی ترمز باشه، اون کارمند و کارگر تو خدمت کردن به مردم،اون پزشک تو رسیدگی به حال مریضا، اون بقال و نجار و آهنگر تو درستکاری و درست کار کردن،خلاصه یه شاگرد مدرسه ی عشق ، همیشه و همه جا عاشقه و بی ترمز!
*******************
... حجت را بلافاصله روی تختی خواباندند. صادق در کنار تخت حجت نشست و پرستار بلافاصله برای آوردن دکتر از اتاق بیرون رفت.عرق سردی چهره ی حجت را پوشانده بود. حجت دهانش را گشود تا چیزی بگوید اما نفس های منقطع و به شماره افتاده اش اجازه ی چنین کاری را به او نداد... صادق سر خود را نزدیک تر برد... بغض راه گلوی صادق را بند آورده بود و در همان حال به چشمان حجت مینگریست.حجت هرآنچه نیرو در بدنش باقی مانده بود را جمع کرد و با صدایی آهسته گفت:
_ صادق... راه سختیه...نکنه... ناامید بشی ها...
اشک بر روی گونه های صادق غلتید... حجت نگاهش را در نگاه صادق دوخت و در حالی که سعی میکرد دست صادق را در دست خود فشار دهد، با صدایی کهه دیگر به زحمت شنیده می شد گفت:
قول بده... ناامید... نشی... قول... میدی؟
صادق دست سرد حجت را فشرد... به هر زحمتی بود سد بغضش را شکست و با صدایی بغض آلود گفت:
قول میدم عمو جان... قول میدم!
لبخندی بر لبان {حجت} نقش بست و به ارامی چشمانش فرو بسته شد و لحظه ای بعد صادق احساس کرد دیگر دست حجت، دست او را نمی فشارد.
******************
کسی درون قبر رفته بود،بند بالای کفن را باز کرد تا صورت حجت را از کفن بیرون بیاورد و دعای تلقین را بخواند...لبخندی که قبلا با دقت میشد بر چهره ی حجت دید اینک به وضوح مشخص بود... سنگ های لحد را آوردند و از روی پا شروع به پیدن آنها کردند.صادق روی قبر خم شده بود و چشم از قهرمان خود بر نمیداشت. نه گریه میکرد و نه چیزی میگفت.خیره نگاه میکرد.هنگامی که میخواستند آخرین سنگ را بگذارند صادق ناگهان تا آنجا که میتوانست به درون قبر خم شد و با صدایی بغض آلود، فریادی از عمق وجود کشید:
_ عمو حجت!!! من قولی که دادم یادم نمیره.مطمئن باش... من ناامید نمیشم!!
آخرین سنگ را هم گذاشتند و دقایقی بعد حجت ماند و اعمالش. او راست میگفت؛ "هر کسی را در قبر خودش میخوابانند.
برگرفته از کتاب تصادف نوشته مسعود رضایی...